roman دارالمزخرفات(12)
سير تكامل دخترا
> سال 1230:
>مرد : دختره خير نديده من تا نكشمت راحت نميشم…. !!!
>زن : آقا حالا يه غلطي كرد شما ببخشيد !!! نا محرم كه خونمون نبود . حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده…!!!
>مرد: بلند خنديده ؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. !!! نخير نمي شه بايد بكشمش… !!!
>– بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهكارشو ميبخشه…
> سال 1290:
>مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني ؟ مي كشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار كه بميري ديگه جرات نمي كني از اين حرفا بزني !!! تو غلط مي كني !!! تقصير من بود كه گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من ميخواي درس بخوني؟؟؟
>زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نكرده مي گيره ها ! شكر خورد. !!! ديگه از اين مارك شكر نمي خوره. قول ميده…
>مرد( با نعره حمله مي كنه طرف دخترش ): من بايد بكشمت. تا نكشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم كني بدون درد مي كشمت… !!!
> بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهكارشو ميبخشه…
> سال 1330:
>مرد: چي؟ دانشسرا ؟؟ (همون دانشگاه خودمون) حالا مي خواي بري دانشسرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بكني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيكمتو سورفه (سفره) مي كنم…
>زن: آقا، ترو خدا خودتونو كنترل كنين. خدا نكرده يه وخ (وقت) سكته مي كنين آ…
>مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نكوشم (نكشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بيگيرم . يه دانشسرايي نشونت بدم كه خودت كيف كني…
> بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهكارشو ميبخشه…
> سال1390:
>مرد: كجا ؟ مي خواي با تكپوش (از اين مانتو خيلي آستين كوتاها كه نيم مترم پارچه نبردن و
وقتي مي پوشيشون مثه جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي كنن) و شلوارك (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي كشمت. من… تو رو… مي كشم…
>زن: اي آقا. خودتو ناراحت نكن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اكثرا)
>مرد: من… اينطوري نيستم. دختر لااقل يه كم اون شالتو بيار جلوتر. نه… نه… نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره… !!!
> سال 1400:
>زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي كرد. تو اعصاب خودتو خراب نكن. لاك ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت كدر مي شه آ مامي.
باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه…
>بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهكارشو ميبخشه
مزاياي دختر بودن
1-مجبور نيستي وقت دستشويي رفتن زير اواز بزني كه اهالي خونه، بقيه صداهاي نافرم رو نشنون.
۲_ با قوس كمرت چه كارا كه نمي توني بكني…..
۳_لازم نيست صبح به صبح صورتتو اصلاح كني.ماهي يه بارم كافيه.حالا از مناطق ناجور ديگه بگذريم!!!!!.
4_هيچ وقت از بوي گند زيربقل خودت عق نمي زني.
5_ هيچ وقت مجبور نيستي به تعدادموهاي سرت بري خواستگاري.كافيه فقط يه “بله” كوچولو بگي اونم با هزار منت و ناز و كرشمه.
6_هيچ موجود ديگه اي مثل تو تا اين حد ريزبين و بادقت نيست كه در يك نگاه، مارك كفش زري خانم يا مدل موهاي اقدس خانم رو بفهمه.
7_خوب مي توني نقش بازي كني.
8_انقدر زود همه چي رو مي گيري كه شش سال زودتر از اقايون به تكليف مي رسي.
9_بزرگترين پوئن:خيالت از بابت سربازي راحته!.صد سال سياهم كه دانشگاه قبول نشي ككتم نمي گزه.
10_تو اماكن عمومي با خيال راحت مي توني جيغ و داد راه بندازي چون به هر حال كي وجودشو داره كه رو يه دختر صداشو و احيانا خدايي نكرده دستشو بلند كنه؟!!.
11_در تاريخ جهان به زيركي معروفي.
12_مي توني هزار بار هم فيلم رومئو و ژوليت رو ببيني و باز گريه كني.
13_و مهم تر اينكه هيچ وقت از گريه كردنت خجالت نمي كشي.
14_يه چيز باحال:هم دامن مي پوشي و هم شلوار!.
15_بهشتم كه زير پاي امثال شماست.
16_بيشتر از اقايون عمر مي كني(از لحاظ علمي ثابت شده).
17_فقط تويي كه مي دوني بوي خاك بارون زده تو شباي پاييزي چه جوريه.
18_از قديم گفتن:پشت هر مرد موفقي زني باذكاوت بوده.
19_چند تا از جنگ هاي بزرگ تاريخ جهان به خاطر عشق شديد مردها به جنس تو بوده.
20_ هيچ كي نمي دونه دقيقا تو فكرت چي مي گذره؟ خود فرويد، پدر روانشناسي جهان گفته:بزرگترين سوالي كه هرگز پاسخ داده نشده و من هم هرگز پاسخ ان را نيافته ام اين است كه يك زن چه مي خواهد؟.
21_اين يكي ديگه كاملا مستنده:باهوش ترين انسان دنيا يك زنه!.
22_با اينكه ممكنه از جنس دوم بودنت ناراحت باشي ولي يادت بمونه كه زني، سال ها پيش با هوش و ذكاوتش يكي از مردان قدرتمند دنيا رو شكست داد(شكست شرم اور فيليپ، پادشاه اسپانيا از اليزابت، ملكه انگلستان ۱۵۳۳_۱۶۰۳)
23_نماد الهه عشق، زيبايي، جنگ و عقلانيت در يونان باستان به شكل زنه.
24_يادت باشه كه خداوند، تمام جهان رو به خاطر بركت وجود يك زن افريد.(خانم فاطمه زهرا)
25_با اينكه از مردا ضعيف تري ولي لازم نيست صدتا كلاس كاراته و تكواندو و از اين جور چيزا بري…به يه چنگ و گيس كشي بسنده مي كني.
26_واقعا تا حالا هيچ مردي شب ها به اسمون نگاه كرده؟.
27_با موهاي پا و زيربغلت نمي شه كلاه گيس ساخت.(راستي اين يه پوئن واسه اقايون نيست؟…)
28_مي توني در سكوت و فقط با طرز نگاهت حرف بزني اگرچه شايد هيچ كدوم از اقايون معنيشو متوجه نشن.
29_سال ها پيش دختري ۱۸ ساله فرماندهي ارتش فرانسه رو بر عهده گرفت و اسمش رو در تاريخ جهان ماندگار كرد(ژاندارك).
30_درهاي كعبه تنها به روي يك زن باز شد.
31_سر ابوالهول مجسمه دانش و خرد به شكل زنه.
32_ به سادگي اب خوردن مي توني چند تا پسر رو تو كوچه به جون هم بندازي.(روشش رو خود خانما بهتر مي دونن.پس نيازي به نوشتن نيست)
33_خداوند در وجودت دستگاهي رو تعبيه كرده كه هيچ مردي نداره و اگر به خاطر وجود اون نبود نسل بشريت تداوم پيدا نمي كرد.(اطلاع رساني براي اون دسته از اقايوني كه تو واحد تنظيم خانوادشون ضعيفن:اسم اين دستگاه اعجاب انگيز رحمه).
34_ جورابات بوي پنير كپك زده نمي ده.
35_عذر موجه زياد داري.
36_هزار جور مدل خنده ،داري كه هر كدوم رو يه موقع تحويل بقيه مي دي..
37_توانايي صوتيت بالاست.(كدوم مردي بلده جيغ بنفش بكشه؟).
38_خيانت عشقي نمي توني بكني(علم روانشناسي به اين نتيجه رسيده كه زن ها هرگز نمي تونن دو مرد رو همزمان و به يك شكل و اندازه دوست داشته باشن اما مردها چرا).
39_شايد از طرز كار كامپيوتر يا تكنيك هاي فوتبال سر در نياري ولي اگه يه هفته طرف اشپزخونه نري اقايون حتما يه بلايي سرشون مي ياد.(توضيح اينكه در چنين مواردي دو حالت وجود داره:۱_اقايون خسيس از گشنگي مي ميرن ۲_دست و دلبازاش كه غذاي حاضري خريدن واسشون خيالي نيست يا ورشكست مي شن يا مسموم.)
40_دو هفته هم كه حموم نري بوي گربه مرده نمي دي.
41_هيچ وقت خودتو واسه اين فكر كه زير لباس اقايون چه شكلي ممكنه باشه ازار نمي دي.
42_مجبور نيستي واسه اينكه يه نفر به خواهرت چپ نگاه كرده ،خون و خونريزي راه بندازي.نه اينكه رگ غيرت نداشته باشيا ! درواقع اپن مايندي(open minde ).
43_بلدي چه طوري بدون اينكه زور بازويي لازم داشته باشي روي بقيه رو كم كني.(با زبونت)
44_اگه زشت باشي(كه خيلي كم چنين چيزي پيش مي ياد)مي توني خودت رو با ارايش خوشگل كني.اگه قدت كوتاهه مي توني كفش پاشنه دار بپوشي. اگه موهات كم پشته مسئله اي نيست چون روسري داري.
45_تو بچگي بخشي از عضو بدنت رو به عنوان يه چيز اضافه نمي كَنن.(منظورم چيزي غير از بند نافه).
46_اوه البته يادم رفته بود كه همه اقايون هم(حداقل ايراني هاش) يه يار تو زندگيشون دامن پوشيدن!.(كل فاميل هم بهشون تا يه شبانه روز خنديدن).
47_ در دنيا هرگز به اندازه اي كه در حق تو اجحاف شده در حق موجود ديگه اي نشده با اين حال امروزه زن ها رو در هر عرصه اي مي بينيم:سياست، اقتصاد، علم و حتي ورزش!.
48_و غم انگيزترين مزيت اينه كه روزي مادر مي شي و به موجودي زندگي مي بخشي.
49_چراغ هر خونه اي يك زنه.
50_و در اخر اينكه فقط با يك حركت ناچيز مي توني صد تا مرد رو از خود بي خود كني.(توضيحي لازم نيست).
خب اينم از عواقب تشنج كردن من
سعي كنيد تا اين دكترا تب منا پايين نياوردن با تعداد ۲۰ نظر دوباره منا به حالت تشنج برسونيد
roman دارالمزخرفات(12)
roman دارالمزخرفات(12)
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۰:۲۰:۴۳ توسط: حسن موضوع:
نظرات (0)
تزيين جعبه هاي مكعب شكل
تصاويري از تزيين جعبه هاي مكعب شكل براي كودكان را در زير مي بينيد ...

تزيين جعبه به شكل ماشين

تزيين جعبه به شكل تراكتور

تزيين جعبه به شكل خرگوش

تزيين جعبه به شكل سگ

تزيين جعبه به شكل شير

تزيين جعبه به شكل لاك پشت

تزيين جعبه به شكل خفاش

تزيين جعبه به شكل فيل

از اين جعبه هاي مكعبي كه به اشكال مختلفي تزيين شده اند مي توان براي كادوپيچي هديه هاي بچه ها ايده گرفت . يك مكعب بسازيد و هديه بچه ها را در آن قرار دهيد و به دلخواه خود جعبه را تزيين كنيد .

تزيين جعبه هاي مكعب شكل
تزيين جعبه هاي مكعب شكل
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۰:۲۰:۴۳ توسط: حسن موضوع:
نظرات (0)
roman حس پايدار (5)
رفتم چند صفحه بعدش:
امروز سارا با محمد راد دوست شد.يعني قبلا نگاههاي خاصي به هم ميكردن.ولي امروز رسما دوست شدن.البته سارا خودش دوست پسر داره اسمش هم هست سروش.نميدونم ديگه چرا به محمد پا داده!شماره ي منم داد به محمد تا بده به رضا.البته اينو وقتي فهميدم كه رضا sms داد:
- سلام هم كلاسي!
-سلام شما؟
-رضام ديگه!
منم بلافاصله خط ايرانسلمو درآوردم و همراه اولمو انداختم.ايرانسلمو هم دادم به مامان برام نگه داره.شايد بعدا دوباره استفادش كنم!من هر بدي اي دارم يه نكته توي وجودم هست كه بهش افتخار ميكنم.اونم اينه كه اجازه نميدم هيچ پسري توي حريم خصوصي من پا بذاره.حالا شايد خودم برم توي فازي از حريم شخصي مردم!آخه ميدونيد چيه؟ من ميگم حريم شخصي كه فقط ماچ و بوسه نيست كه!
به سارا هم اولتيماتوم دادم ديگه شمارمو نده به ارازل و اوباش كلاس يا هركس ديگه.به نظر من، پسر هرچقدر هم كه خوب باشه باز هم پسره و هيچ جوري از جنس من نيست. منم آدمِ دودستي تقديم كردن خودم به پسرا نيستم!
از سر ِ اين كار سارا،به سحر بيشتر نزديك شدم.دختر خوبيه. مثل خودم توي فاز پسر و دوست پسر بازي نيست زياد.
سحر يه كم يعني حدود ۵ سانتي متر قدش از من كوتاهتره. چشماشم سبز تيره س.ابروهاشو هم دخترونه و كلفت ورداشته ولي پيوندي ِ وسط ابروهاش سرجاشه.پوستش گندم گون .موهاشم قهوه اي.تيپشم مثل خودم ساده س.فقط مشكلي كه داره اينه كه خيلي شل حرف ميزنه! اصلا آدم خوابش ميگيره!
چند صفحه رو رد ميكنم.چيز خاصي نداشتن آخه.طبق معمول آه و ناله هاي تمارض گونه ي خودم بودن!
سحر يه خط همراه اول تازه خريده.من شماره شو save نكرده بودم توي گوشيم. اشتباهي به يه شماره ي ديگه كه فقط يه رقم با مال سحر فرق ميكرد sms دادم.يعني شماره ي سحر آخرش 7 داره اون شمارهه 8 بود آخرش.تا sms رو فرستادم بلافاصله گوشيم زنگ زد.همون شماره بود.جواب كه دادم ديدم يه پسره.خواستم معذرت خواهي كنم كه ديدم خيلي بي تربيت تشريف داره. به قول پسرا، فحش هاي خواهر مادري ميده منم قطع كردم.
طبق معمول ، ماجرا رو سريعا به سحر مخابره كردم. اونم گفت پسره بهش زنگ زده بود. اول گفته ميخوام خطتو بخرم.كلي هم اصرار ميكرده و گير داده بوده.بعد كه سحر گفته نه اونم گفته بيا باهام رفيق شو!خط خريدن كجا رفاقت كجا! مردم ديوانه ن!سحر هم قبول نكرده و گفته نميخوام ولي پسره ول كن نيست.سحر ميگفت اينجور كه معلومه خونه ي پسره كه اسمش هم اميره نزديك خونه ي مائه.با شور و مشورتي كه باهم كرديم تصميم گرفتيم سحر با پسره قرار بذاره بريم من ببينم كيه؟ چيكار كنم خب؟ كنجكاوي پدرمو درآورده!
بد مصب اين اميره چه خوشگل بود!پوست برنزه و چشماي دودي رنگ كه تحت تاثير محيط رنگشون عوض ميشد!جل الخالق!
چند صفحه جلوتر:
راستش از ماجراهاي پيش اومده شرم دارم!يعني نه اينكه از كارايي كه كردم پشيمون باشم!نه! فقط روم نميشه اينجا بنويسمشون.فقط اميدوارم كسي نخونه اينا رو!
بذار بگم چي شد.سحر از امير خوشش اومد و با هم دوست شدن.نميدونم منم اگه جاش بودم خوشم ميومد يا نه؟به هرحال!درك ميكنم سحرو. دختره!مثل من هم برادر نداره. تازه هم فهميدم باباشم 5سال پيش فوت كرده. خب حق داره يه خلا خيلي بزرگ حس كنه توي قلبش!توجيه نميكنم.فقط خودمو ميذارم جاي اون.من هيچوقت،وقتي از امير حرف ميزد حسادت نكردم با اينكه امير خوشگل بود. حتي از خوشحاليه سحر خوشحال بودم.ولي يه چيزي كه اين وسط به نظرم مشكوك بود اين بودش كه امير گفته بود 22 سالشه ولي من حس ميكردم خيلي زور بزنه 19 سالش ميشه.به سحر كه گفتم اونم حرفمو تاييد كرد.ولي خب؛اون كه نميخواست با امير ازدواج كنه كه حالا بگه خب اختلاف سني ما فقط 1 ساله.راستي!اينو يادم رفت بگم يكي دو هفته ي پيش تولد 18-19 سالگيم بود!من موندم توي سن خودم!با 2تا تاريخ تولد!رضا فدوي رو مجبور كردم بياد وبلاگم كلي تولدمو تبريك بگه!
داشتم ميگفتم!اين وسط هم من شديد مزاحم تلفني داشتم.طرف بهم ميگفت فِرّانك! يعني اينكه منو ميشناخت.
يه بار كه مزاحمه زنگ زد و اتفاقا من و سحر هم توي پارك و پيش هم بوديم گوشي رو دادم بهش كه اون جواب بده.سحر تا صدا رو شنيد قطع كرد و برگشت سمت من كه داشتم چيپس رو به طرز خيلي چندشي فرو ميكردم توي حلقم:
-فرانك!
همونجور درحال ليسيدن انگشتام به همراه خورده چيپسهاي باقي مونده ي ته پلاستيك چيپس:
-هان؟
يه نگاه با چندش به انگشتهاي توي دهنم انداخت:
-اه فرانك يه ديقه نخور!اين كه اميره!
سرمو با گيجي تكون دادم. شماره رو نگاه كردم:
-من كه شماره رو نميشناسم!
سحر دوباره گوشي رو با نوك انشگتهاش از دستم گرفت و يه نگاهي به صفحه ش انداخت:
-اه لعنتي!قبلا امير با اين خط زنگ ميزد بهم!الان با يه خط ديگه س ولي!
دوباره سرمو با گيجي و بيخيالي توامان تكون دادم:
-نميدونم والا.چرا بايد اين كارو بكنه؟آخه فقط زنگ ميزنه فحش ميده سحر!
-مريضه اين پسره انگار!با من حرف ميزنه انقدر مودبه كه بعضي وقتا خجالت ميكشم از خودم كه چرا من انقدر بي ادبم واقعا!
-چي بگم والا؟خب ميخواي زنگ بزن بهش.ولي هيچي نگوها!فقط مطمئن شو همون صداييه كه الان شنيدي.هان؟چي ميگي؟
سرشو تكون داد و گوشي رو از توي جيب شلوارشو درآورد و زنگ زد به امير ولي به روش نياورد كه ما فهميديم.امير هم برگشت به سحر گفت من بهت دروغ گفتم اسم من امير نيست،حسين ِ.
يهو من ديدم اينا كه دارن حرف ميزنن امير و يه گروه پسر دارن از يه طرف ديگه ميان ولي امير گوشي دستش نبود.به سحر اشاره كردم قطع كنه.
-سحر!ديدي؟
سحر با گيجي نگام كرد:
-هان؟چيو؟چرا گفتي قطع كنم؟
كوبيدم توي سرش:
-خيلي خنگي سحر!نفهميدي؟يكي باهات تلفني حرف ميزنه ولي يكي ديگه رو ميفرستن سر قرار!اينا چند نفرن سحر!
سحر درحالي كه سرشو ميماليد:
-آخه چرا؟مگه مرض دارن؟بعد تازه اين وسط به تو هم زنگ بزنن فحش بدن؟
-سحر مرض دارن ديگه!فكر كن! 2 ماه تمام ، توي خر رو گذاشتن سر كار بعد تو نفهميدي!
سحر با بغض فقط نگام كرد.خيلي دلم سوخت.من يكي كه اصلا تحمل بازي خوردن رو ندارم. سحر هم عين من!
ولي خب،اوني كه ميگم شرمم مياد بنويسمش دقيقا از اينجا به بعدشه!ميدونيد وقتي ديدم اينجوريه و سحر چقدر ناراحت شده بعد از يه طرفم 2ماه تموم من كلي فحش خوردم، يهو چه نقشه اي كشيدم؟
-سحر!
با چشماي اشكي سرشو بالا آورد:
-هوم؟
-بيا يه كاري كنيم حالشون گرفته شه.من 2سوت آمار جفتشونو هم امير و هم حسينو درميارم بعدش بيا يه آگهي تخليه چاه درست كنيم با اسم و شماره ي امير و حسين خان بزنيم به ديوار!
با چشماي ريز شده و با دقت داشتم به سحر نگاه ميكردم.سحر كه اينو شنيد چنان سرشو برگردوند طرفم كه گفتم اولا مهره هاي گردنش جا به جا شدن بعدشم الان لابد يكي ميخوابونه زير گوشم ولي ديدم نه! چشماش يه برقي زد :
- باشه!
منم بعد از اينكه حسابي آمار جفتشونو كه خيلي هم بين دختراي اطراف معروف بودن درآوردم.يعني فقط فاميليهاشونو بعدشم رفتم يه صفحه توي word تايپ كردم و نوشتم:
توجه توجه
اگه چاه خونتون گرفته، اگه ميخوايد بريد دستشويي ولي چاه گرفته و داريد ميتركيد!!!! هم اكنون با ما تماس بگيريد:
شعبه ي 1
امير ـــــــــــــــــــــــــ ــــ شماره تماس ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــ
شعبه ي 2
حسين ـــــــــــــــــــــــ شماره تماس ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــ
مونده بود پرينت گرفتنش كه رفتيم يه كافي نت و 20 تا از روش چاپ كرديم.يعني ببينيد مغز خراب، آدمو تا كجاها مي بره! چاپ كه كرديم برگشتيم اطراف خونه. سر ظهر بود گفتيم حالا بايد بچسبونيم روي در و ديوار. رفتيم دونه دونه و با كلي هر هر و كر كر ميچسبونديم. يه بارش داشتيم روي باجه تلفن ميچسبونديم يهو 4 تا از ارازل و اوباش اومدن سمتمون. من و سحر با كلي جيغ و داد و ترس و لرز فرار كرديم.
خيلي خسته شديم انقدر كه سرپا بوديم.سحر ديگه نا نداشت:
-من نميتونم فرانك!
-فقط يه آگهي مونده.تحمل كن!الان تموم ميشه!!!
رفتم بچسبونم و سحر دور وايساده بود تا اگه كسي داشت ميومد و آشنا بود بهم خبر بده كه فرار كنم.يا اگه نتونستم فرار كنم لااقل دوتامون گير نيفتيم!روي در يه خونه چسبوندم. عقب عقب كه رفتم خوردم به يه چيز نرم. برگشتم ديدم يه پيرمرده وايساده داره چپ چپ نگاه ميكنه.با يه خنده ي با نمك نگاهش ميكردم:
-حاجي چاهتون گرفته؟ زنگ بزنيد بيان باز كنن اين كه ناراحتي و عصبانيت نداره كه!
-نه! نميدونستم پسرم امير ، تخليه چاه باز كرده!
اينو كه گفت شروع كردم به تجزيه تحليل قضيه توي ذهنم.كه يهو با فهميدنش چشمام گرد شد و داد زدم:
-سحر بدو!
من و سحر بدو، و اون پيرمرده كه باباي امير بود بدو! پدرمون در اومد تا گممون كرد باباهه!تازه شانس آورديم ظهر بود و الاغم پر نميزد وگرنه ميگرفتنمون فكر ميكردن دزدي كرديم لابد كه پيرمرده دنبالمون افتاده!
تازه وقتي رفتيم توي پارك، يه دل سير خنديديم! ولي نيم ساعت نشد كه امير زنگ زد و هرچي فحش بود كشيد بهمون.
- سحر اين آدم نميشه ها!بيا يه كار ديگه بكنيم.فقط من مغزم كار نميكنه همش ميره سمت كاراي خطرناك.تو يه پيشنهاد آبرومندانه بده!
سحر يه خورده چشماشو بست و تمركز كرد بعد همونطور با چشماي بسته برگشت سمتم:
-بيا بريم سيم كارت بخريم تو زنگ بزن به حسين يا امير خودتو به يه اسم ديگه معرفي كن باهاش دوست شو قرار بذاريم نريم سر قرار يا اينكه من و تو باهم بريم سرقرار حالشون گرفته شه وقتي ما رو ميبينن!
roman حس پايدار (5)
roman حس پايدار (5)
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۰:۲۰:۴۳ توسط: حسن موضوع:
نظرات (0)